محمدحسين ناصر الشريعه
362
تاريخ قم ( فارسى )
اگر نه اسير بدند آن دو زلف غاليهساى * همى به قبلهء زردشت چون نهند جبين مرا بسى عجب آيد ز تو همى به دو چيز * يكى كه دو زلف تو دزد است و دزد را به يقين بريد بايد دست و تواش ببرى سر * بسى شگفت بود از تو اين خلاف مبين دگر سه بار بهر مه سر او را ببرى * به ماه ديگر برناتر است از پيشين همى گدازد گويند ز آفتاب شكر * نه باور است مرا گفتهء دروغآگين چرا همى نگذارد مگر نه چهرهء تست * خود آفتاب و لب توست شكّر شيرين حكيم سعيد خان از اهالى اين ديار و از اعاظم روزگار بوده ، با كثرت كمالات از حكمت و رياضى و غيره به خصوصه به طب مربوط و معروف بود . مدتى در خدمت شاه عباس ثانى صفوى در سلك اطباى حاذق منسلك بوده ، آخر الامر از ملازمت استعفا كرده در قم به زيارت و عبادت اشتغال داشت ، تا به رياض جنان خراميد . صاحب ديوان است اين چند بيت از ديوان او ثبت شد : چه غم از فلك به پاى خم مىنهشت ما را * سر خم ز ماست روزى كه كنند خشت ما را * گر به جانان زندهاى از رفتن جان غم مخور * جان ستانند ز تو در مردن نه جانان غم مخور * در جام فلك مى وفا نيست * در ديدهء اخترش حيا نيست * اين كاسه اگر چه سرنگون است * غافل نشوى كه پر ز خون است *